برای میشا (همون گربه مشکی که عکسش بودا!) دوباره یک زن جدید آوردیم خونه ! که مزدوج بشن حالا بگذریم که اون روز داشتم فکر می کردم که کاش یک گربه خونگی میشدیم غذا و آب و هر چی می خواستیم مهیا بود و تازه بیست و چهار ساعت هم یکی داشت باهات ور می رفت و ماساژت میداد هر چند وقت یکبارم یکیو می آوردن برات و شما باهاشون مزدوج میشدی تازه طرف حامله هم که میشد می بردنش که خدایی نکرده بچه ها شما رو اذیت نکنن ! والا ! (با این نوناشون!)
خلاصه این گربه مادهه اتفاقآ خیلی هم خوشگله و نژادشم مثل خود میشا اصیل و این حرفا ولی از روز اول اینا اصلا با هم نمی سازن یعنی ماده مثل سگ ! از میشا می ترسه کلا کاری به هم ندارن ولی یهو میشا میبینه این زیاد دور و برش میگرده می پره بهش و تو سر کله هم دیگه و تو یک ثانیه اینا غیب میشن و فقط در محل درگیری پشمهاشون به جا می مونه !
دیدیم فایده نداره اینا که با هم تفاهم ندارن همش دعوا و کتک کاری اول زندگی ! نکته بعدیش این بود که مادهه سه برابر میشا غذا می خورد ! این بود که شک کردیم نکنه این دختره قبل از اینکه بیاد خونه بخت یجا واداده و خلاصه احتمال دادیم که طرف حامله هم باشه ! خب میشا هم که میبینه همسرش هنوز نیومده خونه بخت بارداره بچه با غیرت می خواد خونشو بریزه ! این بود که رفتیم پیش خانم دکتره میشاکه با ایشون مشورت کنیم !
تو دامپزشکی اتفاقآ دو عدد بانو که خیلی خوشگل بودند و نژادشونم مثل خودم اصیل و این حرفا نیشسته بودند ! خلاصه چاق سلامتی کردیم و شروع کردیم به تعریف کردن واسه خانم دکتر ! گفتم : خانم دکتر واسه میشا یک گربه ماده آوردیم که بنا به صحبتهای صاحبش وقت جفت گیریشه و کلی هم آه و ناله میکرده و خلاصه بی تاب چیز بوده ! (دخترا نیششون یکم باز شد) گفتم : آره دیگه حالا از اون روز که آوردمیش اصلا باهم نمی سازن ما هم شک کردیم که نکنه این دختره قبلا" تو خونه صاحبش که بوده نه که تو حیاط میرفته و اینا خدایی نکرده مورد حتک حرمت گربه های خیابونی قرار گرفته ! (اینجا که رسید احساس کردم خانم دکترم یجورایی پایه شده!) گفت : خب شیکمش قلمبه نشده که هنوز؟ گفتم والا خانم دکتر از میشا خیلی تپل تره ولی اینجوری که شما می فرمایید هنوز شکمش قلمبه نشده ! البته خانم دکتر من دیروز کلی سینه هاشم بازدید کردم این نوک سینه هاش یکم قرمز شده ولی خب هنوز قلمبه نشده که شیر بیاد ! خانم دکتر گفت : دیگه آه و ناله نمی کنه خودشو بماله هی بهت ! گفتم خانم دکتر دست شما درد نکنه گیریم آه و ناله هم بکنه دیگه خودشو واسه چی به من بماله خب میره خودشو میماله به میشا دیگه ! گفت نه منظورم اینه که اون علامتایی که فهمیدین بی تابی میکنه رو دیگه نداره ؟ گفتم نه والا همش کز کرده یک گوشه معمولا پشتشم به دیواری جایی میچسبونه خدایی نکرده میشا از پشت حمله نکنه ! پرسیدم : خانم دکتر جسارتا" براش از این کاغذا بخریم تو خاکش بزاریم که تست بارداری بگیریم ؟ خانم دکتر اینجا که رسید دیگه منفجر شد از خنده و بعدم گفت شما هم خوب واردیا !
آخر سر بعد از سه ساعت بحث خانم دکتر به این نتیجه رسیدن که حالا علی الحساب ما یک بیست روز دیگه صبر کنیم ! ببینیم شکمی و سینه ای چیزی قلمبه میشه یا نه !
آورده اند که مردی بود که پیوسته تحقیق مکرهای زنان میکرد و از غایت غیرت هیچ زنی را محل اعتماد خود نساخت و کتاب "حیل النساء"(مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد.
روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ایی مهمان شد مرد خانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفات آغاز نمود مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد به مطالعه کتاب مشغول شد.
زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک برون نتوان آوردو مکرهای زنان در حد حصر نیاید پس تیر غمزه در کمان ابرو نهاد و بر هدف دل او راست کرد واز در مغازلت و معاشقت در آمد چنانکه دلبسته او شد در اثنای آن حال شوهر او در رسید.
زن گفت : شویم آمد وهمین آن هر دو کشته خواهیم شد مهمان گفت:تدبیر چیست؟ گفت :برخیز و در آن صندوق رو.
مرد در صندوق رفت! زن سر صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز خود خبر هست؟
گفت نه بگوی.. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه میکرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بد اشارت کردم مرد غافل بود:چینه دید و دام ندید به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد .و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسید ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی! زن این میگفت و شوهر او میجوشید ومیخروشید وآن بیچاره در صندوق از خوف میگداخت و روح را وداع میکرد.
پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت:اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی!!
مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند(جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچیک نمیباخت مرد چون در خشم بود بیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش *
مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت :"لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی.
پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوشدل کرد چندانکه شوهرش برون رفت .در صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟
گفت:توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیل شما زیادت از آن است که در حد تحریر در آید!
پ.ن.۱ : Mehdi Zebarjadan مکر زنان http://www.facebook.com/mehdizebarjadan
پ.ن.۲ : تولد هاله بانو ! را تبریک می گوییم .
پ.ن.۳ : این متن ربطی به تولد هاله بانو ندارد!
پ.ن ۴ : خیلی هم بی ربط نیست!!!
چند وقته بنده گردنم تیک گرفته !
به همین سادگی !
چند وقته این گردنم یک تکونای ریزی میخوره و بعد بعضی وقتا که می خوام یک کاری بکنم و تمرکز کنم ! (تا حالا تمرکز کردی ؟) این شدتش یکم زیاد میشه اولاش به روی خودم نمیاوردم فکر می کردم خودم فقط می فهمم ولی بعد دیدم بقیه هم فهمیدن ! آخه یک وقتا شدید که میشه انگار یکی کلمو بگیره بکشه بالا بعد به سمت راست و با یک حرکت زیبا به جناح چپ می شوته ! خلاصه اینقدر بهم گفتن که آخر دیروز رفتم دکتر و هر جور فکر کردم دیدم زشته به دکتر چی بگم خیلی ناجوره بگم تیک دارم اول جوونی !
رفتم تو نشستم و دکتر گفت خب بفرمایید گفتم :
آقای دکتر چند وقته یک شریانی تو یک مرکزیت خاصی در پشت سرم نزدیک بصالنخاع یک ضربانی نبض مانند میزنه که این گردنم کمی حرکت می کنه .
دکتر گفت : تیک داری ؟
![]()
